تبليغاتX
همدیگرو دوست داشته باشیم

همدیگرو دوست داشته باشیم

دوستان

شب من شب تو فاصلشون زیاده   شب تو قشنگه      

بی تو به شبهای من خدا سیاهی داده

شب من یه انتظار تلخه     میون اتاقی مثل زندون

امید یه صبح با تو بودن    دو چشم همیشه بی تو گریون

تو همه قصه هامی    اون که میخوام همونی

ای که بجز دل من     با همه مهربونی

مثل رنگ چشمات     سیاه شب من   وقتی با من نمونی   

تو قصه های خوب عاشقانه     اسم توهمیشه خونده بودم

کاشکی من کتاب اسم تورو  نخونده یه شب سوزونده بودم

شب من کوچیکه مثل یه کوچه بن بست

شب تو یه دنیاست    بین شب من و توهمیشه فاصله هاست     ( فریدون فرخزاد )
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

افسون توام مجنون توام

این عاشقیرو مدیونه توام

در فال توام دنبال توام

اگه بخوای نخوای من مال توام

اگه ستاره شی هر جا باشی

تورو پیدا میکنم

هرجور شده تو خونه قلبت خودمو جا میکنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

سکوتم را تو نشنیدی     شکستنم را تو ندیدی

تو ندیدی    تو نشنیدی

درون مرداب فرو رفتنم را      سکوت مردنم را       سکوت مردابم را

تو ندیدی    تو نشنیدی

بی نقاب بودم با تو      چهره ام را تو ندیدی

بی نقاب بودنم جرمم شد       پشیمانیم را تو نشنیدی

درون کویر زندگیم        تشنه عشق تو بودم

تشنگی ام را      خواهشم را

تو ندیدی      تو نشنیدی

آواز دور دست معینان       داغی شنهای بیابان

تو ندیدی      تو نشنیدی

به تو میگفتم هر دم        گر همه قصه هستند       من یک حماسه هستم

آسمانم آبیم صافم        گرچه اسیر باد هستم

باد عشقت وزید بر من      ابریم کرد و باریدم

بارشم را تو ندیدی       تو نشنیدی        تشنگی عشقم را         تو نشنیدی

معنی عشقم را        نفهمیدی        تو نشنیدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

چند وقتیه که مطالب یک دوست رو میخونم. فکر کردم که این شعر میتونه براش جالب باشه. در ضمن این طرح رو هم خودم کشیدم. فکر کنم با متن شعر مطابقت داشته باشه. مانیا تقدیم به تو.

طرحی از مرداب

شبانه های غمگین

روزهای بی ترانه  

خواب و سکوت مرداب

گودالی از بهانه    

تکرار بی مروت   

یک اندوه بی پایان

یک مرداب حقیقی

از اشک برف و باران 

اینها همه حکایت

از درد بی غروبند

از تشنه کامی عشق

در رفتن تو بودند

ما عاشقانه مرداب

در گودال بهانه

درگیر واژه هستیم

با عشق و یا زمانه

این عشق بی سرانجام

پر شد ولی چه ها کرد

دریایی دلم را

مرداب بی صدا کرد

گفتم که خسته ام من

یک جا قرار من نیست

چون شعله در خروشم

آرامش دلم چیست

عشق تو را نخواهم

پس عاشق کی هستی

معبودت از تو دور است

خالی از عشق و هستی

قلبت شکسته آری

چون قلب من شکستی

این انتقام عشق است

نه اوج خودپرستی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

شب یلدا

امشب شب یلداست. طولانی ترین شب سال. میدونید تاریخش به کی برمیگرده؟ به زمان پادشاهی به نام هوشنگ که اعتقاد بر این داشت که با شب زنده داری در بلندترین شب سال و بیدار ماندن تا سپیده دم با سرما و تاریکی زمستان مقابله میکنیم. اسم دیگر این شب شب چله است و از آنجایی گرفته شده که این شب 40 روز مانده به عیر سده. در روز اول دی که روز برابری نام داشت پادشاه با پوشیدن جامه ساده در بین مردم حضور پیدا میکرد و با این کار برابری انسانها را ثابت میکرد. این فرهنگ و تمدن به غرب و امپراطوری روم رفت و بعد ها کشیشان بزرگ روز تولد عیسی مسیح را 3 روز بعد از شب یلدا اعلام کردند. نماد درخت کریسمس نیز از ایرانیان گرفته شده. زیرا درخت سرو و کاج نماد سربلندی و سرسبزی و پایداری در برابر تاریکی و سرما بوده و ایرانیان با نگه داشتن این درخت در این شب عهد میکردند که تا سال دیگر هر نفر یک سرو دیگر بکارد و مسیحیان با الهام از این موضوع آنرا در هنگام آغاز سال نو خود تزئین میکردند و نماد آغاز سال نو میلادی دانستند.

این موضوع که ایرانیان به درخت سرو احترام میگذاشتند در بسیاری از موارد تایید شده است. درخت سرو بسیار بزرگی در شهر کاشمر بوده که بسیار قدیمی و نماد آریایی ها بوده و امروزه میبینیم بعد از گذشت سالیان سال همچنان روی طرحهای سنتی و لباسها و پارچه و حتی فرشها بصورت بته جقه دیده میشود. در هنگام حمله عربها به ایران مردمان کاشمر برای اینکه این درخت قدیمی و کهن که سنبل آریایی ها بوده را از خطر نابودی نجات دهند از ریشه جدا میکنند و به منطقه ای دوردست میبرند و برای محافظت از آن شهری را بنا میکنند و نام آنرا به یاد کاشمر (( کشمیر )) میگذارند. کشمیر امروزه در مرز هند و پاکستان واقع شده است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

از آخرین باری که مطلب نوشتم خیلی وقته که میگزه...

تاخیر زیاد داشتم. خوشحالم که دوباره دارم به جمع اینترنتی ها میپیوندم. البته هیچ بعید نیست که بازم برمو حالا حالا ها ...

الان یه وبلاگ جدیدی راه افتاده به اسم ۸۰iha.blogfa.com که به همت یکی از دوستان خوبم راه افتاده و بچه های دانشگاه لاهیجان/ رشته کامپیوتر/ ورودی ۸۰ / عضو هستن و به همدیگه کلی حال میدن. خیلی خوبه از بچه هایی که بی خبر بودیم بالاخره خبر دار شدیم. از بی معرفت ها / با معرفت ها . . .

به احتمال زیاد این وبلاگو تبدیل میکنم به یک وبلاگی که ... در واقع میخوام مطالبشو اختصاص بدم به موضوع هایی مثل ( میراث جنگل ) و مواردی مشابه اون که بیشتر درد دل باشه تا خاطرات و یادداشتهای روزانه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط سیاوش  | 

 

  چند روز پيش با يکي از دوستانم به جنگل رفتيم. عکسهاي زيادي گرفتم که يکي از اونها عکس بالاست.

اما به صحنه اي برخورد کردم که واقعاً باعث تاسف ميشه. صدها الوار و درخت قطع شده در کنار خيابان ياد جنايات و کشتارهاي جنگها را از ذهنم برد. حالا فهميدم نقشه دولت که با تبليغات فراوان مبني بر خروج دام ها از جنگل بود چيه. به بهونه نگهداري از جنگل بومي ها و چوپانان که در واقه نگهبانان اصلي طبيعت بودند را بيرون کرد تا بتونه براحتي درختاني که از نظر گونه هاي گياهي يکي از نادرترين گونه ها در دنيا با قدمت چند هزار ساله هستند را صرفاً بخاطر ارزش مالي آنها را نابود کنه... بعد هم در پايان اسفند ماه هر سال تعدادي درخت کاج و بيد مجنون و تبريزي جاي درختهاي توسکا و افرا و ملج ميکارند و خودشون رو حافظ فضاي سبز ميدونند. آيا واقعاً انصافه که اينطوري ...

رژیم ها و دولتهایی که ناقض حقوق بشر و مرتکب جنایات آشکاری در تمام دنیا میشوند حداقل از طبیعت خودشون به نحو احسن استفاده میکنند و در حفظ و نگهداری اونها از هیچ کاری دریغ نمیکنند. امریکا با تمام بدیهایش ورود اتومبیل را به جنگلهایی که دارای قدمت زیادی هستند را ممنوع اعلام کرده . متاسفانه یا خوشبختانه این مثالها کم نیست. لطفاً نابودی جنگل را جدی بگیرید. روز نیست که کامیونهای غولپیکر الوارها و درختان کهن را از جلوی چشمان ما به ناکجا آباد نبرند. آیا واقعاً ارزش داره ؟ آقایان لطفاً حداقل به من توضیح دهید جریان چیه و دارید چه کار میکنید؟ ( به خدا این عکسها مونتاژ نیست. عین حقیقته )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط سیاوش  | 

جاتون خالی امروز رفته بودم یه مجلسی برای فیلمبرداری. دوربین سوم مال من بود. قرار بود از پشت صحنه فیلم بگیرم. جاتون خالی داماد از اون ؟ پول ها بود. بعد از آتلیه رفتیم برای گرفتن فیلم از سفره عقد. یک باغ بزرگ. وسط جنگل. دور از شهر با کلیه امکانات. تا خود صبح هم اگه اونجا بترکونی آب از آب تکون نمیخوره. هیچ کس هم مزاحم نمیشه. من ساعت 5 اومدم یکی دیگه رفت جای من. برگشتم درب مغازه را باز کردم. ولی هنوز تو کف داماد و پولهاش هستم . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

امروز روز اسقلال امریکاست.
این روز رو به تمام دوستداران امریکا تبریک میگویم و امیدوارم کلیه جوانانی که پشت دربهای سفارتهای این کشور در دبی و استانبل هستند هر چه زودتر ویزاهای خود رو دریافت کنند.
این چند روزه اینجا هوا خیلی خنک شده. 2 شب قبل پنجره اتاقم باز بود و با صدای امواج دریا خوابم برد که نیمه های شب این آرامش با طوفان و باد و بارانی که شروع شد از بین رفت.
در مورد هواپیمای آموزشی که هفته قبل سقوط کرد باید بگویم که یک کشته داشته و هنوز لاشه هواپیما رو نتونستند از توی دریا پیدا کنند. تازه میخواستم برم برای آموزش خلبانی ثبت نام کنم !!!! هر چند فکر کنم توی معاینه پزشکی رد میشدم. چون هم عینکی هستم و هم دیسک کمر دارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

امروز تابلو مغازه ام را نصب کردم. یه کمی کج شد. ولی سر اولین فرصت درستش میکنم. طراحی اش هم از خودم بود. پرچم امریکا را هم زمینه تصویر تابلو کردم. اگه بهم گیر ندن خیلی خوبه!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

VAK VOK AOK AOK VOAK VOAK VOUKOVAK KOVAK KOVAK KOVA

خدا رو شکر بالاخره زبونه اردک ها رو هم یادگرفتی. فردا زبونه کلاغ رو با هم تمرین میکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سیاوش  | 

من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمیلرزید

نیمه شب اون غنچه نوزاد از نگاه مرگ نمیترسید

من اگه خدا بودم مادرای دجله خونین نمیمردند

از فرات سرخ آلوده نو عروسان ماهی مرده نمی خوردند

من اگه خدا بودم دخترای اورشلیم غزه و سیدا

جای حکم تیر و نارنجک ترانه مینوشتند روی دیوارها

هر کسی جای خدا بود شاهد این روزگار و زمین زار

دست کم معجزه ای میکرد برای بچه های بی کس و بیمار

اگه کفر کلام من یکی حرفی بگه بهتر

وگرنه واسه واژه نمی تازند به من کافر

صدای سنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن

به گریه می رسه از درد دل سنگ و دل آهن

اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا

دست معمار خدا بود خشت اول من و ما

چه عیبی داشت اگه فردا جهانی بهتر از این میشد

خدا میرفت و یک مادر پرستار زمین میشد

اگه کفر کلام من یکی حرفی بگه بهتر

وگرنه واسه واژه نمی تازند به من کافر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط سیاوش  | 

ساعاتی پیش در 100 متری محل کارم درگیری خفنی رخ داد...
مامورین 110 به یک موتورسوار مشکوک میشوند و متوقفش میکنند. ناگهان موتوری اسلحه اش رو درمیاره و مامور و دو نفر از مردم داخل خیابان را با تیر میزنه... متاسفانه یکی از آن افراد شاگرد خیاطی که در همسایگی ماست بوده و تا الان که من دارم این مطالب را تایپ میکنم خبر دادند که داخل اطاق عمل است. امیدوارم مسئله خاصی پیش نیامده باشد. در ضمن موتور سوار ضارب هم اقدام به خودزنی کرده! ولی هنوز زنده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

خداوندا تو میگفتی مردان تو روی زمینند
پس نظری کن به برج و باروهای زمانه
اگر مردان خدا اینچنینند
لعنت به من گر کنم بندگی آن خدا را
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

این عکس مربوط میشه به مراسم تاج گذاری من...

این عکس هم مربوط میشه به دیدار من با شیخ عبدالسلام ( هر دو نفر خودم هستم. روزگارم گچ گرفته شد تا این لباسها رو تهیه کردم.)

این عکس هم مربوط میشه به سخنرانی من در کاخ سفید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط سیاوش  |